تبلیغات
چرک نویس های بانویی از دهه ی شصت
 
درباره وبلاگ


می‌نویسم میدانم روزی خاطره خواهد شد
Instagram:mina_nemati54

مدیر وبلاگ : مینا نعمتی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
چرک نویس های بانویی از دهه ی شصت




بچه بودیم شب های بلند زمستون وقتی صبح میشد از یه سکوت سنگین متوجه بارش برف میشدیم ....
نمیدونم چرا وقتی برف میاد چه هر جا باشی که پر از غو غا و هیاهو باشه بازهم اون سکوت هست ...... این سکوت ارامش عجیبی داره انگار پشت اون سپیدی برف قایم شده و با اون همراهه .....
شاید همین سکوت برفه وقتی میاد همه اونو مظهر پاکی میدونن چون خالیه تهی از هرچی الودگی و اینه که اون زیبا کرده  و چقدر من این سکوت رو دوست دارم ....
این روز ها دیگه کم پیش میاد مثل قدیم صبح ها بااون سکوت سنگین از خواب بیدار شیم چیزی که بندرت اتفاق می افته .... انگاری برف هم دلش پر شده و نمیخواد زیاد بیاد رو زمین بشینه .....




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 17 بهمن 1392 :: نویسنده : مینا نعمتی
نظرات ()
وقتی قهوه میخورم اون طعم گس و تلخشو رو روی زبونم احساس میکنم با اینکه تلخه ولی لذت میبرم احساس میکنم کل بدنم پر از یه حس عجیب میشه با اینکه تلخه ئلی لذت میبریم ......
زندگی مون هم باید همین جور باشه اگه تو اون تلخی دیدیم باید باز هم بچرخیم و فکر کنیم  توی اون تلخی دنبال لذت های اون بگردیم ....
شاید بعد هایی اگر بود همین تلخی یاد اوریشون برامون شیرین و دلچسب باشه





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 14 بهمن 1392 :: نویسنده : مینا نعمتی
نظرات ()
وقتی یه فیلم میبینیم، یا یه کتاب میخونیم به یه جای از اون می‌رسیم که بازیگر عمق درد رو به تصویر میکشه تو حرکات  تو چهره.....
یا زمانی که نویسنده کتاب با تک تک کلماتش سعی میکنه هنرشو نشون بده تو درد قهرمان داستان رو درک کنی.....
 دیدید کسانی که میخوان با این اشخاص همدردی کنن با طرف صحبت میکن تا اون شخص رو دلداری بدن طرف فقط سکوت میکنه و نگاه......
برای اینکه اون درد رو خودش میفهمه من و تو درک نمی‌کنیم اگه به عمق اون هم فکر کنیم تو زندگیمان چرخی بزنیم می‌بینیم ما هم از این حس های غریب داریم که فقط خودمون درک میکنیم خودمون وفقط خودمون نه هیچ کس دیگه اونوقت یه جیزی اون ته قلبمان تنگ میشه بغض میشه میخواد بیاد بالا.....





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 10 بهمن 1392 :: نویسنده : مینا نعمتی
نظرات ()
میدونی حس خوب یعنی چی ... حسی ته دلت یه جوری بشه .. احساس کنی دلت از یه چیزی پر و خالی میشه ....
حس خوب وقتی ست که یه نفر دیگه توی جمع بدونه تو چی میخوای و اونو برات در خواست کنه .....
حس خوب زمانی ست یاد یه دوست میکنی و اون با یه تماس از طرف خودش تو رو غافلگیر میکنه ومیگه اونم به یاد تو بوده ...
حس خوب زمانی ست که میبینی تو چشم بچه ها چراغونی از یه چیز ساده کوچیک که حتی اون چیز ساده برای شما شاید ارزشی نداشته باشه .....
حس خوب وقتی ست که تو خیابون تو کوچه از پشت سرت یه صدایی میشنوی که چقدر اشناست برمیگردی یه دوست رو میبینی که سال ها ندیدی ....
حس خوب اینه که وقتی به دو و برت نگاه میکنی میبنی نزدیکانت اط رافیانت سالم هستن ...
 و حس خوب ...............




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 27 آذر 1392 :: نویسنده : مینا نعمتی
نظرات ()
پنجره همیشه برای من پر از نا گفته ها بود بارها شده از پشت پنجره خونم به یه جا خیره بشم وفکر کنم گذر آدم ها رو ببینم... شاید از پشت پنجره ها گذر عمرمان،هم دیده بشه..... بارها شده حتی عزیز ترین کسان زندگی من زمانی از خانه خارج شدن من با چشمانم آنها را از پشت پنجره بدرقه کردم و برای آنها بهترین ها رو آرزو کردم این اشیاء شیشه ای سرد ناگفته های زیادی دارن اگه به حرف میآمدند....




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 5 آذر 1392 :: نویسنده : مینا نعمتی
نظرات ()
چند وقت پیش یکی از دوستان میگفت"هر ادمی در زوایای روحشیه چیزی مخفی کرده که حتی پدر مادر وهمسر اون شخص هم از اون خبر ندارن  امروز یاد این موضوع افتادم یهو ته دلم یه جوری شد ...... یه لحظه فکر کردم خوب یه چیز هایی هم هست راجع به اون حتی نمیتونی با اون با نزدیک ترین دوستانت هم صحبت کنی عجیب دلم گرفت ...... دلم برای این موجودی که تو دلم اه میکشه بعضی وقت ها عجیب میسوزه



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 30 آبان 1392 :: نویسنده : مینا نعمتی
نظرات ()
بعضی وقت ها فکر میکنم ایا ما لذت بردن رو برای خودمون معنی کردیم از چی لذت میبریم چی ما رو خوشحال میکنه ....؟
اینکه هر روز از خواب بیدار شیم کار های روز مرگی هر روز رو انجام بدیم بعد  هم شب و دوباره بخوابیم و روز دیگر ......بعد بگیم اینهم شد زندگی که ما داریم ....؟
وقتی دقت میکنم میبینم همه همینطور زندگی میکن پس باید  تو همین ها دنبال لذت بردن گشت ......
حتی چیز های کوچیک مثل وقتی اتاق نا مرتب خودتو تمیز میکنی و هر وقت وارد اون میشی ته دلت یه جوری میشه این میتونه یه جور لذت باشه ......
وقتی بچه ادم میاد از خودش تعریف میکنه وبا اون ذهن کوچیکش از کار های مهدش تعریف میکنه حتی وقتی اعتراف میکنه که یه کار اشتباه انجام داده و ریز ریز میخنده اینم یه جور لذته ......
وقتی دختر ادم تو کلاس موسیقی اش موفق میشه و از خوشحالی  نمیدونه چکار کنه وقتی استادش ازش تعریف میکنه  و تند تند میگه "وای دیدی مامان اصلا باورم نمیشه "منم با خوشحالی اون خوشحال میشم و لبخند میزنم این میتونه یه لذت باشه .......
پس لذت بردن زیاد هم سخت نیست .........



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 29 آبان 1392 :: نویسنده : مینا نعمتی
نظرات ()
بعضی وقت ها میگیم بچه ها چه دنیای کوچیکی دارن ولی تواین کوچیکی یه بزرگی قایم شده که خودمونم ازش عاجزیم
پسرم امده میگه مامان کف دست منو ببین چقدر خط داره میگم خوب میگه یعنی از این خط ها میفهمیم خدا مارو افریده یعنی مونده بودم چی بگم فقط بغلش کردم .



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 30 تیر 1392 :: نویسنده : مینا نعمتی
نظرات ()
این شبکه پرشین تون هم حکایت جالبی داره بعد از مدتها خوشحال از این بودیم میتونیم شبکه ماهواره روی یه شبکه  باشه که وقتی بچه ها اونو میبینن تبلیغ انچنانی نداشته باشه که وقتی زمان تبلیغ شد دنبال کنترل باشی که شبکه عوض کنی ولاغیر
تبلیغ های این شبکه کارتونی که پخش میشد پسرم تا میدید میگفت مامان از اینها برام بخر خوب اسباب بازی بود ما هم یه لبخند میزدیم ومیگفتیم باشه اگه جایی دیدید میخریم
حالا یه چند وقتی ست که میبینیم تبلیغ های این شبکه هم تغییر کرده که هیچ سنخیتی با سن بچه ها نداره کم مونده پسرم موقع تبلیغ قرص لاغری بگه مامان از اینها برام میخری





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 19 خرداد 1392 :: نویسنده : مینا نعمتی
نظرات ()
پسر چهار ساله ی من ارزو دارد برود فضا با من که صحبت میکنه میگه من دوست دارم برم فضا وقتی خواستم سوار سفینه بشم وبا تو خدا حافظی کردم تو باید به من بگی موفق باشی بعد من که رفتم برمی گردم میام پیش شما شایدم نیومذم
بعد پیش خودم فکر کردم من که بچه بودم حالا هم سن اون هم نه شاید بزرگتر شده بوده  بخوام ارزو هامو به مادرم بگم واز اون بخوام که اون به من بگه موفق باشی هر چی فکر کردم دیدم یادم نمیاد
ولی من از الان عاشق ارزوهای کوچک این فسقلی شدم وسعی میکنم با این ارزوهای اون بزرگ بشم با شادی اون شاد باشم



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 1 خرداد 1392 :: نویسنده : مینا نعمتی
نظرات ()
دهه شصت یعنی :
یعنی بیدار شدن با بوی نفت بخاری نفتی
یعنی صف کیلومتری نون
یعنی آتاری و میکرو
یعنی برنج کوپنی
یعنی فخرفروختن با کتونی میخی
یعنی تلویزیون سیاه و سفید
یعنی آدامس خروس نشان
یعنی کارت بازی با دمپایی
یعنی کپسول بوتان و پرسی
یعنی نوار کاست
یعنی بوی نفتالین لای رختخواب
یعنی خریدن لبو و لواشک از سر کوچه ی مدرسه
یعنی سوختگی نارنجی رنگ بلوز کاموایی
یعنی نیمکت سه نفره
پوشیدن لباس داداش بزرگه
یعنی ساختن آدم برفی با لگن حموم
یعنی بوی نم زیر زمین
یعنی چوبین و برونکا
یعنی تیله بازی
یعنی اشکنه و خشیل
قاشق زنی تو چهارشنبه سوری
عاشق شدن از پس پرده حیا و شرم
یعنی صدای آژیر قرمز
یعنی سریال اوشین
دهه شصت یعنی من
یعنی تو
یعنی ما



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 1 خرداد 1392 :: نویسنده : مینا نعمتی
نظرات ()
تو کار میکنی درس میخونی تدارک میبینی ماهها وسالها تلاش میکنی تا یه روز  یه روزی پیشرفت کنی  واون تلاشها به ثمر برسه
یه روزی تو اماده هیچ کاری نبودی  اما یه چیزی هست  که توهیچوقت برای اون آماده نمی شی و یه روز هم تو از کار می افتی

بعضی وقت ها  در یک آن اتفاق می افته ما مسئولیت قبول میکنیم  ما رهبر میشیم راه رو جلو میبریم  ما یک راه میبینیم و ادامه میدیمش  حتی وقتی که هیچ ایده ای نداریم که داریم کجا می ریم




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 31 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : مینا نعمتی
نظرات ()

داستان خواندنی استجابت دعا

روزی مردی خواب عجیبی دید.

دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند.

هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند

و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند

باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید:

شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد

گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل

می گیریم.


مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت

می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.

مرد پرسید:


شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت:

اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می
فرستیم.

مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است.

با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟

فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است.

مردمی که دعاهایشان مستجاب شده

باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.

مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند:

خدایا شکر






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 28 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : مینا نعمتی
نظرات ()
تو دوره هایی که با دوستان زمان دانشجویی با هم داریم این دفعه یکی از بچه ها که برای گرفتن اقامت کانادا اقدام کرده بود ویک سال اونجا زندگی کرده بود امده بود از مشکلاتش برای پیدا کردن همخونه  تعریف میکرد که اگه میخواستی ایرانی باشه دختر اصلا پیدا نمیشدیا باید خیلی میگشت یکی با شرایط خودشو پیدا میکرد چون بیشتر دختر های ایرانی با پسر های مکزیکی چینی و....هم خونه میشن و پسر ها در خواست های انجنانی داشتن که اونهم میگفت من هنوز به این درجه از اجتهاد نرسیدم که  خواسته ی شما رو قبول کنم بگذریم جالبی مسئله این بود که دختر های ایرانی حتی با پسر های ایرانی همخونه نمیشن این از صحبت هایی که با پسر های ایرانی داشته میگفته که با دختر ها تو ایران با یه اشاره تا کجا ها همراه تو هستن ولی اینجا باید در حسرت اونها باشی
با دختر های کشور های دیگه هم مشکلات مر بوط به خودشو داشت که اونها شب دوست پسرشونو می اوردن خونه ولا غیر
خوب ما که سنی از مون گذشته با این تر بیت بزرگ شدیم جوانهای الان رو نمیدونم برای مثال یکییش دختر خودم الان سر کلی موضوعات ابراز وجود میکنه ونظر میده وسعی میکنه نظر خودشو اعمال کنه بطوریکه میخواد رو عقیدهاش پافشاری کنه حال بماند که ما زمان خودمان چقدر بله و چشم بگو بودیم ووقتی به انها میگیم ما اینطور نبودیم جوابش فقط یه جمله
اون زمان شما بود



بعدا نوشت:امتحان های دخترم از چهار شنبه شروع میشه از یک شنبه تعطیل شدن میگه باید صبح ها زنگ بزنی مدرسه اطلاع بدی من الان دارم درس میخونم دیروز زنگ زدم امروز صبح بیدار شده امده تلفن رو به من داده میگه زنگ بزن میگم امروز هم میگه اره یه زنگ بزن چی ازت کم میشه بعد از تماس با مدرسه و صحبت با مدیر  مدیرشون میگه بعضی بچه ها به اولیاء اطلاع نمیدن  جای دیگه میرن به همین خاطر ما خواستیم شما تماس بگیرین یه همچین نوجون های داریم ما



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 24 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : مینا نعمتی
نظرات ()

وقتی از پشت پنجره به چکه های باران نگاه میکردم و میدیدم که جاهی از شیشه پنجره رو که شب عید موقع خونه تکونی نتوستم پاک کنم و بارون گرد وغبار  ها رو میشست به خودم گفتمکاشکی میشد دلمون هم همینطور با این رحمت الهی شست





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 23 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : مینا نعمتی
نظرات ()


( کل صفحات : 7 )    ...   4   5   6   7